چند ضرب المثل مشهور عربی همراه منابع وماخذ
ال فصيح"
اکنون چند مثل مشهور عربي فصيح و عاميانه را با معادل فارسي تقديم مي نمائيم:
1- اليد الواحد لا تصفّق- يک دست صدا ندارد.
2- أفه المروءه خُلُف الموعد- آفت مردانگي، بدقولي است.
3- أدب المرء خيزٌ من ذَهَبِه- ادب مرد، بهتر از زر اوست.
4- ألَفُ من حَمَامِ مکه- او مأنوستر از کبوتر مکه به ديگران است.
5- اکثرُ اسبابِ النّجاحِ اليأس- در نا اميدي بسي اميدي است.
6- من يمدح العروس الّا أهلها- هيچ کس نمي گويد ماست من ترش است.
7- انّ الغِنّي طويلُ الذّين مَيّاس- ثروتمند جامه و قدّي بلند دارد.
8- الحسود لا يسود- حسود هرگز نياسود.
9- بطنُ جائع و وجهٌ مَدهُون- پز عالي، جيب خالي.
10- اَبخَلُ من صَبِّي- او از بچه خسيس تر است و از بخشيدن کمترين چيز، بخل مي ورزد.
11- أمرُ مُبکياتک لا امرُ مُضحکاتک- دوست آنست که بگرياند نه بخنداند.
12- الحقُّ مُرّ- حرف حق تلخ است.
13- اَبخَلُ من کلبٍ- او از سگ خسيس تر است. در همين موضوع عرب سروده است:
و من طلب الحوائج من لئيم کمن طلب العظام من الکلاب
14-زاد الطّين بلّه- خواست ابرويش را درست کند زد چشمش را کور کرد.
15- ابنُه علي کتفه و هو يطلبهُ- پسرش بر دوشش است و او دنبال مي گردد معادل:
سالها دل طلب جام جم از ما مي کرد وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد
16- تلک بتلک يا عمرُو- اين به آن در.
17- انّ مع العسر يسراً- در پس هر گريه خنده اي است.
18- أبقضُ من وجوه التجّار يوم الکساد- خشمگين تر از صورت بازرگانان در روز ورشکستگي است.
19- اجوعُ من ذئب- گرسنه تر از گرگ (براي فرد حريص گفته مي شود).
20- البصر مفتاح الفرج- گر صبر کني ز غوره حلوا سازي.
21- التّمره الي التمرهِ تمرٌ- قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود.
22- قاب قوسين أو أدني- کنايه از بسيار نزديک بودن.
23- احکَمُ من لقمان- از لقمان حکيم تر است.
24- شاهد الثعلب ذنبهُ- به روباه گفتند: کو شاهدت؟ گفت دُمم.
25- القليل يدل علي الکثير- مشت نمونه خروار است.
26- احيا من فتاهٍ- از دوشيزه جوان شرم و آزرمش بيشتر است.
27- مَن جَرَّبَ المجرب حَلّت به ندامهُ- آزموده را آزمودن خطاست.
28- يجعل من الحبه قبّه- از کاهي، کوه مي سازد.
29- اَخرج الطمع من قبلکَ تَحُلَّ القيد من رحبُکَ- در بند طمع خود هستي.
30- ترک الجواب علي الجاهل جوابٌ- جواب ابلهان خاموشي است.
31- يا کل التّمر و ارجم بالنّوي- خرما را او مي خورد ولي من با هسته اش سنگسار مي شوم گنه کرد در بلخ آهنگري به شوشتر زدند گردن مسگري
32- لکُلّ ساقطه لا قطه- هر سخني که از دهان خارج مي شود، گيرنده اي دارد. در مورد حفظ زبان گفته مي شود.
33- ما استتر مَن قاد الجمل- شتر سواري دولّا دولّا نمي شود.
34- جنت علي أهلها براقش- خود کرده را تدبير نيست.
35- الحرکه برکهٌ- برکت در حرکت است يا از تو حرکت، از خدا برکت.
36- اشهَرُ من نارٍ علي عَلَمٍ- مشهورتر از آتش بالاي قلّه کوه.
37- مَن يأت الحکم وحدَه يفلح- هرکه تنها به قاضي رود، راضي بر مي گردد.
38- کلّ اناء بالذي فيه يرشح- از کوزه همان برون تراود که در اوست.
39- اکرمُ من حاتم طيِّي- بخشنده تر از حاتم طايي.
40- أتَتک بحائنٍ رِجلاهُ- با پاي خود به سوي مرگ رفتن.
41- به داءً طبي- بادمجان بم آفت ندارد.
42- حاميها حرامِيها- شريک دزد و رفيق قافله.
43- دوامُ الحال من المحالِ- دنيا دائم بر يک قرار نمي ماند يا هميشه در به يک پاشنه نمي گردد.
44- لکُلّ جديد لذّه- نوکه آمد به بازار، کهنه شود دل آزار.
45- کا لشمس في رابعه النهار- مثل روز روشن.
46- الخيرُ فيما وَقَعَ- هر چه پيش آيد خوش آيد.
47- ما هکذا تورد يا سعد الإبل- راهش اين نيست يا اين ره که تو ميروي به ترکستان است.
48- لکل صارم نبوه- انسان جايز الخطا است.
49- الدّهر أخذَق المؤدبينَ- روزگار بهترين آموزگار است.
50- عند الغايهِ يعرفُ السَّبق- جوجه را آخر پاييز مي شمارند يا شاهنامه آخرش خوش است.
51- الغمراتُ ثم ينجَلين- پايان شب سيه، سپيد است.
52- علي اليد ما اخَذَت- دست، دست را مي شناسد.
53- فَرَّق تَسُد- تفرقه بينداز و حکومت کن.
54- انت في وادٍ و أنا في وادٍ- ما کجائيم در اين بحر تفکر تو کجا.
55- رضي الحضمان و أبَي القاضي- زن راضي، مرد راضي، گور پدر قاضي.
56- اِن الهزيلَ اذا شبعَ ماتَ-
يارب مباد آنکه گدا معتبر شود گر معتبر شود ز خدا بي خبر شود
57- المکاتباتُ نصف المقابلاتِ- کتابت نيم ديدار است.
58- عُصُفورين في کفِّ خير من ألف کرکي في الجو-
گنجشکي به دست به از بازي پريده.
59- خُذ هَدَّيتک و الکغني بلَّيتکَ- مرا به خير تو اميدي نيست، شر مرسان.
60- اذا کنت کذوباً فکن ذکوراً-
اگر دروغگو هستي لااقل حافظه قوي داشته باش يا دروغگو کم حافظه است.
61- من نَقَل اليک فقد نقل عنک-
هرکه عيب دگران نزد تو آورد و شمرد به يقين عيب تو پيش دگران خواهد برد.
62- ان البلاء مؤکل بالمنطق- زبان سرخ، سر سبز مي دهد بر باد.
63- انّما صحيفهُ لُبِّ المَرء أن يتکلَّم- تا مرد سخن نگفته باشدعيب و هنرش نهفته باشد.
64- يصطادُ في الماءِ العَکَرِ- از آب گل آلود ماهي گرفتن.
65- المزاحَمهُ تذهب المَهابه-
ز شوخي بپرهيز اي بي خرد که شوخي تو را آبرو مي برد.
66- انّ الليل طويلٌ و انت مُقمِرٌ- شب دراز است و قلندار بيکار يعني وقت زياد است و اينکار را با صبر و حوصله انجام بده.
67- دَمعَه من عَوراء غنيمهٌ بارده- از خرس، مويي هم غنيمت است.
68- تعاشروا کا لإخوانِ و تعامَلوا کالاجانبِ- حساب، حساب است، کاکا برادر.
69- عدوّ حکيمٌ خيرٌ من صديق الجاهل- دشمن دانا از دوست نادان بهتر است.
70- رَجَع بخُفَّي حنين- دست از پا درازتر برگشت.
71- کيف ظُّنک بجارک؟ قالَ: کظنّي بنفسي-
کافر همه را به کيش خود پندارد.
72- زُر غِبّاً تَزدَد حُبّاً- دوري و دوستي.
73- کلُّ طَلعهٍ و قبا لها نُزلَهٌ- هر فرازي را نشيبي است.
74- کا السَّبيل تحت الدَّمَن- همچون سيلي زير خاشاک يعني آب زير کاه.
75- اسمح يسمح لک- درگذر تا از تو درگذرند.
76- دَعني رأساً برأسٍ- سر به سر بي دردسر.
77- کالمستجيرُ مِنَ الرَّمضاءِ الي النّار- از چاله در آمده به چاه افتاد.
78- کما تدينُ تُدانُ- از مکافات عمل غافل مشو.
79- قُرِنَ الحرمانُ بالحياء- حياء مايه تنگي روزي است.
80- الضرَّورات تُبيحُ المحظورات- در تنگناي قافيه خورشيد، خر شود.
81- ما کُلُّ بيضاءَ شحمهٌ- هر گردي، گردو نيست.
82- اسمَع و لا تصدّق- بشنو و باور مکن.
83- الصِّدق يبني عنک لا الوعيد- دو صد گفته چون نيم کردار نيست.
84- ماذا يريد الاعمي غيرَ زوج عيونٍ- کور از خدا چه خواهد جز دو ديده بينا.
85- حديثُ خرافَهَ- اين سخنِ خرافه است. خرافه مردي از بني عُذره بود که ديوانه شد. او پس از ديوانگي مطالبي عجيبي از جنها نقل مي کرد. عرب وقتي سخنان باطل و بي اساس را مي شنود، اين مثل را بکار مي برد.
"امثال عاميانه"
1. اشقد دهري- چقدر کافر و لجوج- براي فرد لجوج و يک دنده گفته مي شود.
2. امسک شاشک لا يطيغ- شاش= عمامه بزرگ- يطيغ=يطيرُ- در لهجه مردم موصل حرف (ر) را (غ) تلفظ مي کنند. يعني عمامه ات را بگير که باد نبرد. در موردي بکار برده مي شود که کسي ديگري را به دوري از فتنه و هلاکت توصيه کند.
3. احکي علي قدّک- به اندازه قدت حرف بزن- از حدودت تجاوز نکن.
4. اشغب من العين ليش اشغب من الساقي- وقتي که مي توانم از سر چشمه آب بنوشم چرا از انتهاي جو آب بنوشم- چرا ديگران را واسطه کنم در حاليکه خودم بر انجام کار قادرم.
5. اشيل غجل واحظ غجل- يک پايم را بر مي دارم و يک پاي ديگر بر زمين مي نهم- در موردي گفته مي شود که کسي صبرش تمام شده است.
6. اذا غشع الموت يرضي بالحُمّي- غشع= رأي- يعني وقت مرگ را ببيند به تب راضي مي شود- در وقت ديدن بلاها، انسان عاقل کمترين آنها را انتخاب مي کند.
7. اَصفي من عين الدّيک- پاکتر از چشم خروس- در مورد پاکي و بي غل و غشي گفته مي شود.
8. الف صديق و لا عدوّ- هزار دوست داشته باشد ولي انسان دشمن نداشته باشد.
9. اکذّب نفسي و اصدّق حجشي- آيا مرا تکذيب مي کني و کرّه خرم را تأييد مي کني؟!!!
10. الأديب لا يبغض و لا يعيب- انسان اديب و فهميده نه عصباني مي شود و نه عيب و ايراد مي گيرد- يعني اخلاقش خوب است و بيخود بهانه نمي گيرد.
11. ايکيل البحر بالفنجان- دريا را با فنجان پيمانه مي کن. يعني خسيس است.
12. ايراوغ مثل الاحصيني- مانند روباه کلک مي زند.
13. بالچمچه و يعطيها با الکفکيغ- ايلما= يجعها، چمچه= قاشق، کفکيغ= کفگير. يعني با قاشق جمع مي کند و با کفگير آن را خرج مي کند و مي بخشد. در موردي گفته مي شود که فردي به زحمت پول را به دست مي آورد و با سهولت و بي مبالاتي آن را از دست مي دهد.
14. بشر القاتل بالقتل- قاتل را به کشته شدن مژده بده.
15. البخيل مالو الغيرو- مال فرد خسيس، نصيب ديگران مي شود.
16. قالي العمغ موت- پس از زندگي مرگ مي آيد. براي موردي گفته مي شود که فرد کارهاي بد انجام مي دهد و به عاقبت امر بي توجه است.
17. الايد ما تقطع نفسا- دست خودش را نمي بُرد. دوست به دوستش ضرر نمي رساند. مانند چاقو دسته خود را نمي بُرد.
18. مثل السغج عَل بقغا- السغج= سرج، بقغا=بقره. مانند زين از براي ماده گاو. شايستگي کاري را که مي کند ندارد.
19. مادح نفسه کذّاب- کسي که خودش را مدح مي کند، دروغگوست.
20. لحم الخروف معروف- گوشت گوسفند معروف است.
يعني چيز خوب معروف است و همه آن را مي شناسند.
21. کل بيت بينو طهّاره- هر خانه اي دستشويي دارد. يعني در هر جمع افراد شرور وجود دارند.
منابع و مآخذ
1- قرآن کريم
2- الامثال و الحکم، ترجمه دکتر حريرچي، دانشگاه تهران.
3- تفسير المنار، محمد رشيد رضا، دار المعرفه- بيروت لبنان.
4- امثال و حکم، امير کبير، تهران.
5- المفردات في غريب القرآن، راغب اصفهاني، دفتر نشر کتاب تهران.
6- آذرنوش آذرتاش، فرهنگ معاصر عربي- فارسي، نشر ني، تهران 1379 ش.
7- المردد رئوف الغلامي، مطبعه الشفيق، بغداد 1964 م.
8- الامثال في القرآن الکريم، ابن قيم جوزيه، دار المعرفه- بيروت لبنان.